انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

گور پدر تو ! گور پدر این جماعت ! گور تمام باور هایم ! بیا سفت در اغوش بکشمت . لبانم را بچسبانم به لب های لعنتی ات . بیا تلافی این چند سال را پای همین در لعنتی جلوی این ادم  ها در بیاورم . انچنان محکم ببوسمت که نفست بالا نیایید . با مشت هایت به سینه ام می کوبی . نقش بر زمین می شوم  تمام خشمت را میریزی در کلمات . فحش های ... اخرین قطره های بزاق دهانم را که ابستن تو هستند را میریزی تو صورتم . پشتت را می کنی و در را می کوبی به هم . یا خودت را می بازی به من و بازی شروع می شود . بزار کفش هایم را پیدا کنم ... می ایم ... صبر کن ...

+[ تاريخ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()