انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

ایستاده بود . خونش ارام میریخت لای پاهایش . لای ران های سفیدش . رود های کوچکی از خون که ارام ارام زیر انگشت های پاهایش به گودال تبدیل می شدند . به گودال هایی با دیواره های خون دلمه بسته . هنوز نگاهش توی نگاهم شناور بود . دستم را روی ران راستش می کشم . انگشت هایم را می مکم . شور است . مثل شوری نمک های بعد از عرق . با هر رفت امد دستم میان پاهایش خون بیشتری پمپاژ می شود لای ران هایش . گودال ها عمیق تر می شوند . عمیق همچون چشم های خمارش . رنگ لب هایش پریده . پاهایش به لزره می افتد . سرش محکم می افتد روی شونه ی سمت راستم . دستم را که می کشم بیرون خون می پاشد روی شکمش . پاهایش . دیوار . تا ارنجم پر از خون است . شانه هایش را به دیوار میخ کوب می کنم . سرش روی شونه ی چپش می افتد . خون  هنوز چکه چکه می کند وسط پاهایش . نزدیک به زانو ها خشک می شود . پاهایش هنوز تشنه است . گودال های راکد دلمه بسته اند . انگشت هایش مثل صخره های قدیمی بیرون مانده اند . 10 انگشت میان برکه هایی از خون . سیگار را روشن می کنم . فیلترش خونی می شود . مثل بقییه فیلتر های درون زیر سیگاری .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()