انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دست هایش بوی کافور میداد . همیشه دست هایش بوی کافور میداد . موهایش سفید شده بود . گوشه ی چشم هایش پر از خط های ریز کج و معوج بود . تنش هم بوی کافور میداد . نفس هایش هم بوی کافور میداد . ها که میکرد بخار هایش بوی ماندگی میداد . بوی نم . کهنگی . چشم هایش حفره های خالی بی سر نشین بودند . اشک هایش عصاره کافور بود . دست هایش لزج بود . بالا پایینش که می کرد تکان می خورد . پیش از حد تکان می خورد . مثل لرزانک های ترسان . پاهایش تاول تاول بود . تاول های پر اب . تاول های سفید پر اب . روی شکمش حفره های کوچکی داشت . مثل نافی که زاییده باشد و زاییده باشد . نافک های جدید روی شکمش پخش و پلا شده بودند . نافک هایی که عرق هایش را می بلعیدند و باز پس میدادند بیرون . تنش بوی کافور میداد . شاش هایش هم همین طور . دکتر ها گفته بودند دارد میمرد . خودش می خندید . دندان هایش رنگ کافور بود . دندان های یکی در میان . با حفره های زیاد . توی حیاط . وسط باغچه چاله ای کنده بود . پر از کافور بود . شب ها تویش می خوابید . کرم ها می خوردندش . می خندید . زری قهقه میزد . می گفت کرم ها گوشت با طعم کافور دوست دارند . صبح ها که از چاله بیرون میزد بوی کافور میداد . نافش باز زاییده بود . نافک ها خون بالا میاوردند . می گفت شب ها با کرم ها عشق بازی می کند . بعضی شب ها هم صدای ناله و نفس هایش حیاط را پر می کرد . جلق میزد برای خودش و کرم های بیشتر گازش میزند . ناف بیشتر می زایید . اخرین بار که رفت توی چاله دیگر بیرون نیامد . اصلن دیگر چاله ای نبود . زری هم نبود . حالا دارند باغچه را می کنند . حاجی را بیرون می کشند . بوی کافور میدهد . دستش روی معامله اش بود و هزار نافک رویش متولد شده بود . نافک هایی با بوی کافور . نافک هایی که خاک را پس میدادند . حاجی هنوز می خندد . خنده هایش بوی کافور میدهد .

+[ تاريخ شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()