انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

انگشتش را تا ته فرو می کند توی پهلوی ان مردک و قاه قاه می خندد . بدن مردک باد کرده بود . رضا می گفت ببین چه چاق شده . چاق بود و کبود . لیز هم بود . شبیه ماهی هایی که قرار بود بگیریم و تو با کلی مخلفات روی اتیش ها کبابش کنی . مردک لباس نداشت . لخت و عور افتاده بود همان وسط . رضا همه جایش را انگشت میزد و می خندید .ببین این جایش را . ببین شبیه بادنجان شده . می گفت قاه قاه می خندید . یادت هست یک روزی برایم پای ان منقل سیمانی تو ان ویلای نزدیک دریا بادنجان کباب کردی ؟؟ باید به پلیس زنگ بزنیم یا اورژانس ؟؟ نمیدونم . میایی بریم شنا ؟ اره . غرق بشیم ؟ اره . رضا باز قاه قاه می خندد . اب سبز است رنگ چشمان تو . رضا انگشتش را از گودی گونه های مردک بیرون می کشد . با لباس یا بی لباس ؟ بی لباس . قاه قاه می خندد . لخت می شود . پای همین ساحل بوسیدمت . اب سرد است . فقط صدای خنده های رضا می اید . قلپ قلپ اب می خورم . قلپ قلپ . صدای خنده هایش . قلپ قلپ . خنده هایش . قلپ ...

+[ تاريخ چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()