انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

صدای اذان می امد . پای  کوه بود . ان دورتر ها هم کوه بود . اسمش را گفت . خندید . گفت شبیه شلغم است . یا شلغم شبیه ان . می خندید . باد شالش را روی شانه هایش انداخته بود . بالای سر هر کدام مکث می کرد . صدای اذان می امد . روی سنگ های قدیمی عکس ایینه ، شانه و گلاب پاش بود . پیرمرد می گفت هر تپه برای یک خانواده ست . نگاهم کرد . دیگر نمی خندید . وسط سنگ ها را موش های صحرایی سوراخ کرده بودند . سگ ها دور و برش پرسه می زدند . زمین پر بود از استخوان و سفال های شکسته .  دستم را گرفت . باد لای موهایش پیچید . نگاهم کرد . فروغ وصیت کردم اینجا خاکم کنند . همین جا زیر پای بی بی معصوم . ارامش دارم اینجا ... .  پای همین کوه نصفه نیمه که روبرویش کوه شلغم بود . صدای اذان می امد . از بالای سر ان قبر قدیمی صدای اذان می امد . تو اگر بودی میرفتی بالای سرش می نشستی فاتحی می خواندی . صدای اذان می امد و قبرستان خالی بود .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()