انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دستت را در موهایم فرو کن . سرم را بکش جلو . جلوی صورت تبدارت . نگاهت را قفل کن درون چشمانم و این موازی لعنتی لب هایمان را بشکن . بشکن تمام محضیات دنیا را . چنگ بنداز لای موهای سفیدم و در اغوشم بکش . در اغوشم بکش . در اغوشم بکش انگار که ثانیه ی بعد زیر اوار های این خانه دفن خواهیم شد . انچنان ببلع مرا که گویا اخرین غذای زندگیت می خوری . ببوس مرا . همچون بوسه های بدرود . شبیه بوسه های ماهی های حوض مادربزرگ که دست های کوچکت را بوسه باران می کردند و تو قهقه می زدی . چنگ بنداز و لباس هایم را پاره کن . تنم را از ان خودت کن . بی هیچ ترسی . لب هایت را سر بده روی تنم و نهراس از فردای احتمالی . بپاش تمام رنگ های وجودت را رویم  . دیوانه ام کن  عریانم ترم کن . حریص ترم کن برای داشنت . برای بوسیدنت . بوییدنت . نفس هایم را به شماره بی انداز . امانم نده حتی اگر امان خواستم . به التماس بی اندازم اما دست پس مکش  . به باد بده اندک دارایی ام . ابرویم را . شرافتم را . هر انچه که دارم را به باد ده . بزار قلبم هم پای نفس هایم شود . نفس های بریده بریده از لمس داشنت . داشتنی که شاید ... بزار با تو ما شوم . حتی اگر میدانی این ما تا فردا هم دوام نخواهد اورد . بگذار ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()