انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

پشت ان طویله بزرگ یک درخت بلند بود . نامش را هیچ وقت یاد نگرفتم . منظره ی خوبی داشت . یک دشت وسیع که به کوه ها می رسید . با دختر های زیادی انجا دویده بودم . لای گل های بهاری اش عاشقانه ها سروده بودم . چهار پایه شیر دوشی گاو ها را بر میدارم . طناب را از دور گردن لوسی باز می کنم . به سوی درخت می روم . ابر های سفید شکل عوض می کنند . چقدر به این ابرها خیره شدم تا شبیه تو شوند . اما نشدند . تا درخت راه زیادی نیست . دفعه ی اخر که قدم هایم کوتاه تر بود 300 قدم بود . عجله ندارم  . اهسته اهسته میروم . چند هفته ای مانده تا گل ها در بیایند . به درخت که می رسم تکیه می دهم به تن ش . بوی نم می دهد . بوی چوب خیس . سیگارم را روشن می کنم . به ابر ها خیره می شوم . شاید این دفعه من بردم . نه نشد . اینبار هم نشد که تو بشود . ته سیگارم را زیر پایم له می کنم . چهار پایه را زیر پاهایم می گذارم . طناب را به درخت می بندم . طناب را می کشم . محکم است . سرم را فرو می کنم در طناب و تاب می خورم .

 رو به طویله

رو به دشت

ره به طویله

رو به دشت

رو به طویله ...

 

+[ تاريخ پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()