انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

چیزی نیست عزیزم ... همه جا پر از خون است ... ارام باش ... من پر از خونم ... ببین هر روز خون از حنجره م میریزد بیرون ... ببین سر انگشت های تو هم خونی شده ... همه جا پر از خون است ... من ... تو ... تمام این ادم های اطراف ... بیا سرت را بگذار روی شانه ام ... ببین از دماغت قطره قطره خون می اید ... خون بالا میاوری ... ببین دارد از حنجره تو هم خون می ریزد بیرون ... نلرز ... نگران نباش ... همه چی تمام میشود ... ارام باش ... بگذار ارام ارام خون بالا بیاری ... نلرز ... بگذار لبانت را ببوسم ... ارام باش ... الان تمام میشود ... بالا را نگاه کن ... همیشه اخرش چشم هایمان خیره می ماند به سقف ... بالا بیاور ... ببین یک رود قرمز دارد از زیرمان عبور می کند ... بالا بیاور ... این جا دیگر اخر داستان است ... انگشتم را توی حلقم فرو می کنم ... بالا میاورم ... خون بالا میاورم ... خون بالا میاوری ... همه جا پر از خون می شود ... داریم میلرزیم ... اره ... زل بزن به سقف ... زل بزن ... خیره بمان ... دارد همه چی تمام میشود ... محکم تر ببوسم ... از لبانت خون می اید ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()