انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

بغض می کنم و همه ی هستی ام را پشت ان چنار پیر دفن می کنم . خودم هم دارم پیر می شوم . کمی مانده پلاسیده هم شوم . چنار پیر از من پیر تر است . اما بلند تر از من مانده . در هجوم هیچ بادی هم نمی لرزد . دفعه ی اخر که پای چنار را کندم انگشت های یک زن را پیدا کردم . ناخن هایش هنوز سر جایش بود . بلند بود . بلند تر از ناخن های لاک زده ی تو . انگشت را هنوز دارم . ته ش را سوراخ کرده ام . اویزانش کرده ام به گردنم . گاهی فرویش می کنم در حلقم و بالا میاورم تمام روزم را . ناخن هایش گیر می کند به گلویم . می سوزاند گلویم را . لای روز مرگی هایم هم رگ های باریک خون هست . روی انگشت هم خون هست . یک بار ان دختر مو بلند را با همین انگشت به ارگاسم رساندم . وقتی دیدش بالا اورد . تمام با من بودن را بالا اورد . کاش می شد روی خودم هم امتحانش کنم . نمی شود . انگشت روی گردنم بود . تمام ان روز هایی که دخترکان شهر را غرق در لذت می کردم . انگشت یک زن . کاش زنم بود . شاید هم بوده و یادم نمی اید اینجا نمی شود کسی را زن خودت کنی . کسی هم که زنت شد زیاد دوام نمی اورد . امشب باز می روم پای چنار . بیشتر می کنم . شاید بقییه ی بدنش ر هم پیدا کردم . میاورمش می گذارمش روی تخت . شب ها کنارش می خوابم . ارواره هایش را می بوسم و توی سوراخ های گوش بی لاله اش ارام می گویم دوستت دارم زن زیبای من ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()