انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

بی رحم شده ام . توی تاریکی دست هایم روی گردنش حلقه کردم و فشار دادم . کبود شد . دست پا میزد . قبل از خفه شدنش دست هایم را از دور گلویش باز کردم . حریصانه نفس کشید . دهانش را باز کرد تا جمله ای بگوید . باز دست هایم دور گردنش حلقه کردم . ساعت ها این کار را کردم تا دیگر دهانش را برای بیان جمله ای باز نکرد . تا سکوت را تجربه کرد . اما هنوز گردنم کبود است از فشار دست هایم .

+[ تاريخ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()