انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

باید رفت بیرون از این روز لعنتی . باید راه خروج پیدا کرد . باید زد بیرون . باید فراموش کرد همه چیز را . باید از این ماشین لعنتی بیرون زد . ساحل همین نزدیکی هاست . باید از این روز لعنتی رفت بیرون . مثل یک عروج روحانی . عکست روی داشبورد است  . یک یاداشت . گوشی خاموش موبایل پای شیشه . باید زد بیرون . ساحل پیداست . باید رفت . یک راه خروج پیداست . باید سریع تر رفت . همه چی رو به ویرانی ست . همه چی دارد حل می شود . باید بدوم . راه زیادی مانده . کفش هایم را در میاورم . میدوم . جوراب هایم را در میاورم . میدوم . یقه تیشرتم را از پشت میگیرم . میکشمش بیرون . میدوم . کمر بندم را باز می کنم . میدوم . شلوارم را در میاورم . میدوم . پاهایم خیس می شود . میدوم . شن ها  لای انگشت هایم میدوند . میدوم . اب روی شانه هایم می ریزد . میدوم . اب موهایم را خیس می کند . میدوم . ماهی ها میدوند . من میدوم . همه چی ابی ست . میدوم . خورشید از ان بالا پیداست . میدوم . میدوم . میدوم . میدوم . می ایستم . راه خروج پیداست . می ایستم . پاهایم شل می شود . معلق می شوم . ماهی ها دوره ام می کنند . خارج می شوم .

 

پ.ن : https://soundcloud.com/recelliekmek/anathema-temporary-peace#play

+[ تاريخ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()