انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همیشه در تاریکی راه می رفت . در تاریکی زندگی می کرد . غذا می خورد . حرف میزد . فیلم میدید . موسیقی مورد علاقه اش را گوش می کرد . همیشه سیاه می پوشید . همیشه سیاه میدید . ایینه ها سیاه بودن برایش . سالیانی بود که همه چیز را در سیاهی غرق کرده بود . خودش را . زندگیش را . چند سال پیش وسط همین سیاهی ها پیدایش کردم . با هم دوست شدیم . بوی گندم داریوش را برایم می خواند . شب های تنهایی و بغض هایم لالایی ش را ترجیح میداد . با هم که بودیم همیشه دنیاییمان تاریک بود . همه چیز را با لمس پیدا می کردیم . با دست کشیدن روی دیوارها راهمان را انتخاب می کردیم . من همیشه گم می شدم . به مبل ها و دیوار ها می خوردم . چشم بسته خودش را به من می رساند . می خندید . سفت در اغوشم می کشید . بار ها و بارها گمش کردم میان ان همه تاریکی . اما باز پیدایم کرد . بو می کشید عطر تنم را . صدای پاهایم را از بر بود . همیشه دنیایمان تاریک بود . دنیایمان خلاصه بود در لمس . سکوت . شنیدن صداهایی که برای هر کس قابل شنیدن نبود . اخرین بار که گمش کردم دیگر پیدایم نکرد . من هم دیر پیدایش کردم . انقدر گم شده بود که خودش را حلقه اویز کرده بود . جنازه اش هم سال هاست که میان خاک ها گم شده . پودر شده . ارثیه من تاریکی های مدام شد . لالایی های شب های بی خوابی ام و زیر سیگاری همیشه پرش .

+[ تاريخ یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()