انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دوست دارم بخواهی مرا . در یک شب سرد زمستان . در یک شب برفی زمستانی . بخواهی مرا و بخواهمت  . پالتویم را به چوب رخت کنار در اتاقت اویزان کنم . حرف بزنی . بخندی . کلاهم را در بیاورم . شال گردنم را اویزان کنم . چایی پر رنگ لیوانی همیشگی را برایم بریزی . بخندی . حرف بزنی . عشوه های نهان بیایی برایم . ناز کنی . دامن کشان بروی و بیایی . نگاه کنی . دست هایت را روی هوا حرکت دهی . با چشمانت مرا بخواهی . ببلعی . بلند شوی . به بهانه ی کمر درد همیشگی فرو روی توی تخت پای دیوارت . قبلش پنچره ات را ببندی . کره کره را بکشی . من بمانم همان جا . روی مبل های دسته چوبی خانه یتان . صدایم کنی . ارام . اهسته . پر خواستن . بیایم . ولو شوم روی تخت یک نفره ات .  رو به دیوار . شاید هم کتابخانه ات . سرت فرو رود در گودی گردنم . حرف بزنی . ببوسی مرا . ارام ارام نفس هایت تند شود از داشتنم . ارام بمانم . خیره . رو به دیوار یا کتابخانه  ات . پس ت بزنم . عریانت کنم . وحشیانه لمست کنم . تمام سنگینی تنم را رویت بی اندازم . پاهایت را باز کنم . تمام قدرتم را در دست هایم بریزم . انگشت هایم را ته در درونت فرو کنم . تا به ارگاسم احتمالی ام برسم . بی هیچ حرفی . بی هیچ بوسه ای . بلند شوم . از اتاقت بیرون بزنم . ته مانده ی چایی سرد و پر رنگم را سر بکشم . پالتوام را از روی چوب رخت کنار در اتاقت بردارم و کلاهم را سرم بگذارم . شال گردنم را به گردنم اویزان کنم . همچون کودکی که برای خواسته اش از گردنت اویزان می شد . زیر نگاه های پر تردید و بغض ت بروم . و تو باز انقدر مغرور شوی که صدایم نکنی و باز مزا نخواهی . مثل همیشه ات .

+[ تاريخ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()