انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

میروی و انگار من وا می مانم در زمانی و مکانی که رهاییم کردی . زمان کش می اید . من کشیده می شوم در تمام خیابان هایی که با هم قدم زدیم و گل هایی را که باد می برد . باد می اورد . گل های قرمزی که دست به دست شد میان دست های تو . دست های من . سومین بود . سومین ... نمیدانم چه می شود . اما ... . همین لحضه مهم بود و بس ! مواظب خودت باش ...

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()