انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شب بود . طوفان بود . سو سوی شمع . باد سطل پلاستیکی را به بازی گرفته بود . زن . تاریکی متحرک . تاریکی . سو سوی شمع . سو سوی  نوری که روی تنش ارام ارام می رقصید . رقص تاریکی و روشنایی روی تن پر حرارت زن . صدای زوزه باد . ناله ی سطل . زن . ملافه های چنگ زده . مشت های گره خورده . نفس هایی که ارام نفس نفس شدند . نفس هایی که اه شدند . رقص . پیچیده در هم . روی کمر زن . چرخش پاها . روشنایی که می پیچد دور تاریکی . زن . کمر بالا امده . شمع . چین های معلق دامن . تاریکی . چرخش دست هایش . زن . دستی فشرده روی سینه های زن . زن . فریادی بی سرانجام . ملافه های چنگ خورده . زن . فریاد . لرزش . اه . نفس نفس . باد . زوزه . اه . سطل . غوطه ور در اغوش باد . باد . زوزه . سکوت . شمع خاموش بی سوسو . تاریکی . گرگ و میش . مهتاب گون پوست زن . زن در اغوش زن . سکوت . اوایی نا مفهوم . صدای اذان . صبح . سکوت . زن پیچیده در تن زن . خواب . ارامش .

+[ تاريخ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()