انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

از وقتی مرد همسایه ی روبرویی مرده است زنش هر شب تمام چراغ های خانه را خاموش می کند . هر شب سر ساعت 12 . میاید توی بالکن و زل می زند به من . نگاهش که می کنم لبخند می زند . تا یک ساعت بعد همان جا می ماند . بعد می رود توی اتاق خوابش . چراغ خواب کنار تختش را روشن می کند . پرده ها کنار می زند . پای پنچره می ایستد . انقدر انجا می ماند تا نگاهش کنم . نگاهم که به نگاهش گره می خورد ارام ارام لباس هایش را در می اورد . دستی به تن ظریفش می کشد و بوسه ای برایم می فرستد . بوسه ای که نرسیده به من پای شیشه جان می دهد و ارام به خواب می رود ...

+[ تاريخ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()