انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

ساعت 3 که بزنی بیرون زیاد می بینی شان . با مانتو ها و شلوار یک رنگ . بیشتر سرمه ای . به قیافه و ماشینت نگاه می کنند . بیشترشان را می شناسم . توی هفته زیاد می بینمشان . یکی از این سرمه ای ها همیشه توی ایستگاه اتوبوس می نشیند . منتظر نیست . ارام است . حتی کفش هایش هم سرمه ای ست . سرمه ای . جلویش که نگه میدارم بی نگاه سوار می شود . مسیر رود خانه را پیشنهاد می دهم . قبول می کند . لاک هایش سرمه ای ست . وسط های راه سرمه ای صدایش می کنم لبخند می زند . می رسیم پای رود خانه . همین دور و بر ها پسرم را خاک کردم . برایش تعریف می کنم . بغض می شوم . بغلم می کند . دست هایش سفید است با رگ های سرمه ای . روی زمین پهن می شود . لب هایش را می بوسم . رویش می خوابم . لب هایش را می بوسم . دست هایش را کنار پاهایم می گذارم . پاهایم را دور دست هایش قفل می کنم . دکمه های مانتوی سرمه ای ش را باز می کنم . چشمانش خمار است . پوست سفیدش چشم م را می زند . سوتین سرمه ایش ذهنم را قلقک می دهد . رویش می افتم . ترقوه اش را می بوسم . رگ های سرمه ای گردنش را می بوسم . ارام رویش دراز می کشم . از پشت شلوارم چاقویم را در میاورم . از وسط سوتین سرمه ایش یک حفره ای عمیق باز می کنم . یک حفره وسط دنده هایش . رنگ بیرون می زند . سرمه ای . چاقو ام سرمه می شود . دست هایم . تنم . سرم . سرمه ای می شوم . تمام دشت سرمه ای می شود . تمام من سرمه ای می شود . و من هر روز سر ساعت 3 سر تا پا سرمه ای تو ایستگاه اتوبوس می نشیم و همه مرا سرمه ای صدا می کنند .

+[ تاريخ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()