انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

می خواند حرف های ناگفته ام را . اما به روی خودش نمی اورد . پشتش را به من می کند . دست هایش را تا مچ در کف های پخش شده در سینک اشپزخانه فرو می کند و از اب و هوا حرف میزند . از زن همسایه و دختر خاله اش که دارد برای بار چندم ازدواج می کند . من هم سیگارم را روشن می کنم و زل می زنم به بالکن که در در غروب محو می شود . به حرف هایش گوش نمی کنم . نگاهش هم نمی کنم چون می دانم جرات نگاه کردن در چشم هایم را ندارد . دروغ که می گوید صدایش می لرزد . یک روز این سکوت خودم را می شکنم یا قفسه ی سینه ی زن زندگیم را . یک روز ...

+[ تاريخ پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()