انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

سنگ سفید دستشویی همیشه پر خون بود . حاج اقا می گفت قبلن ها سنگ مستراب از این قدیمی ها بود . از همونایی که ادم را می بلعید . حاج خانوم می گفت سعید و مسعود را همین جا پس انداخته . فاطمه هم گلابتون را ... حاج اقا سرفه ای می کند . حاج خانم عذر خواهی می کند و حرفش را تصحیح می کند . سقط کردم . دستشویی را کاشی کرده اند . کاشی های سفید . قبلن دیوار هایش کاهگلی بود . یک مدتی هم سیمان خاکستری . شبیه سلول های نمور بازداشتگاه . درش هم چوبی بود . اهنی شد و حالا المینیوم سبک براق . کف سنگ سفید دستشویی خونی است . لکه های ریز و درشت خون . قطره هایی که منفجر شده اند وقتی به زمین رسیدند و بعد پخش شده اند . دستشویی کنار حیاط است . از اینجا فقط سو سوی چراغ خانه پیداست و صدای قهقه های ناجور حاج خانوم . قهقه هایی که ادم را پر از نفرت لذت بخش می کند . توی باغچه پای اقاقیا ها صدای خنده و بازی بچه ها می اید . سیگار را که کام می گیرم به سرفه می افتادم . بچه ها قاقاه می خندند . دورم جمع می شوند . برایم از حرف های حاج اقا می گویند که اگر سیگار بکشی ریش ها و سیبل هایت در نمی اید . مرد نمی شوی . لامپ ته باغ را روشن می کنم . روی تخت می نشینم و کام دیگر می گیرم . گلابتون از توی تاریکی ها جلو می اید . موهای مشکی اش را دم اسبی بسته . پیراهن سفید با خال های قرمز دارد . کنارم می نشیند . دو پسر بچه هم از ان طرف می ایند . تا اخرین پک سیگار دور برم پر می شود از بچه . همه نوه های حاج خانم اند . بیست _ سی تایی می شوند . قد و نیم قد . همه شان با هم می خندند . بغض می کنند . پا که می شوم . از تخت میریزند پایین . با من تو نمی ایند . می مانند زیر نود نارنجی لامپ بالای سر تخت و بازی می کنند . در میزنم . حاج اقا هول می شود . سرفه ای می کند . در را باز می کند . نصف پیراهنش توی شلوارش گیر کرده . دکمه های پیراهنش را تا به تا بسته . حاج خانم هم پشت پرده ایستاده . سایه اش پیداست . سر سینه هایش بر جسته شده . با عجله شورت گل دارش را می پوشد . سایه ی بدن عریانش چیزی را زیر دلم تکان می دهد . حاج اقا حرفی پیش می کشد تا حاج خانم بیاید . حاج خانم با صورت گل انداخته می اید . بلند می شوم که بروم . پاشنه های کفشم را بالا می کشم . حاج خانم چند تا نوه دارید ؟ راستی تنها زندگی می کنید ؟ حاج اقا سرفه ای می کند . حاج خانم بغض می کند . حاج اقا اب دهنش را قورت می دهد . خدا نخواسته ما نوه دار شیم . همه ی بچه ها رفتند و ما تنها ماندیم . خداحافظی می کنم . پله ها را پایین می ایم . بچه ها پای تخت نشسته اند و نوبتی لی لی بازی می کنند .

+[ تاريخ یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()