انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

جایی را نمیدید . نم باران می خورد روی صورت خاک گرفته اش . دست هایش را بسته بودند به تیرک وسط حیاط . سردش بود .  صدای پچ پچ می امد . دهانش را باز کرد . قطره های باران را بلعید . ترسید . عده ای سلام نظامی دادند . صدای مردی امد . کسی فرمانی داد . صدای سوت گلوله امد . داغ شد . لبخند شد . سرش ارام ارام روی شانه هایش افتاد . افتاب نزده با چشمان بسته مرد .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()