انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

سفید ... موهایش از سفیدی ها زده بود بیرون . گلوگاهش پیدا بود . از دور سفید بود با طلایی موهایش و صورتی لب هایش . از نزدیک فقط سفید بود . سفید یک دست با لکه های قرمز رز روی دامنش . دخترکی که میان نگاه ان جمعیت سفید پوشیده بود . دخترکی که امشب سفید پوشیده بود دختری بود که دوستش داشتم . دخترک سفید گم شد در سیاهی شب . من گم در سفید . سفید بی پایان ... همه جا سفید بود . سفید مثل همین تخت های ملافه کرده ی سفید بیمارستان . سفید ...

+[ تاريخ جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()