انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

این شهر لعنتی یک خوبی دارد . ماه رمضان هایش از افطار تا یک ساعت بعدش شهر خالی می شود از هر جنبده ای . می شود کفش های کتانی ات را پایت کنی . سیگارت را در جیب ت بگذاری و ارام ارام قدم بزنی تمام مسیر های با او بودن را . تمام مسیر هایی را که باران های بهاره و کولاک های زمستانه اش نتوانسته پاک کند جای پاهای او را . خوبی اش این است که نیازی نیست گوشی های هدفنت را با دست فرو تر کنی در گوشت که حرف های رکیک مردان شهرت را نشونی . یا صدای ممتد بوق های ماشین هایی که خودشان هم نمی دانند چه می خواهند از جان تو . می شود راحت راه بروی زیر لب فروغ بخوانی و پشت هم سیگار اتش کنی . بزنی زیر هق هق یا قهقه بزنی . با شبحش حرف بزنی . این شهر هیچ خوبی ندارد و نه داف های انچنانی دارد . نه زن هایی که ریسک کنند خدایشان را در رختخواب به تو بفروشند . نه دخترک های ترشیده ی که فقط فکرشان سکس باشد . انگار تنها دایناسور این شهر منم . شهری که پیرزن هایش مرا منع می کنند از لبخند زدن در خیابان . مرد هایش تذکر می دهند که نیمکت های پارک برای نشستن است نه دراز کشیدن . این شهر ماه رمضان هایش خوب است . ان هم یک ساعت هر شب . یک مسیر . با یک پل که از روی ریل قطار میگذرد و به شکل عجیبی وسطش درخت های چند صد ساله دارد . یک مصلای متروکه . دو فلکه . چهار چراغ قرمز . یک پارک . یک خانه . یک در . یک زیر زمین که همیشه لامپ هایش روشن است . یک زن که سالیان است در هیچ خیابانی دیده نشده . این شهر ، شهر قوم موسی است  ...

+[ تاريخ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()