انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

هنوز هم دلتنگت میشوم . دل تنگ شب هایی که در دلم غوغا بود و تو ارام خوابیده بودی . شب هایی که دست هایت در دست های من خیره به سقف حرف میزدی و ارام به خواب می رفتی . تمام ان سال هایی که با لبخند نگاهت کردم . نگاهم کردی بی انکه بدانی چگونه می خواهمت ... دلم برای بوی موهای نم دارت تنگ شده . برای انگشت های بلند سال خورده ات . برای نگاه های خاکستری ات ... دلم برای تنگ در اغوش کشیدنت ... اخرین بار کی به اغوشت کشیدم ؟؟ یادم نیست . دلم تنگ است برای تمامیت تو . برای کسی که از یاد نمیرود . می خواهم اما نمیروید ... فاصله زیاد نیست اما ... نمی خواهی بانو . کاریش نمی توان کرد . فقط خوب باش که دل خوش باشم به دیدن لبخند هایت از پشت درخت های سال خورده ی پارک ... ارام باش بانو ... ارام باش که دل خوش باشم به دیدنت از دور که همان هم دیر به دیر نصیبم می شود ... بانو دل ... بانو ارام باش !

+[ تاريخ شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()