انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

زیبا بود . روی اب های خلیج غوطه ور بود . پیدایش که کردند اسمش را گذاشتند عروس خلیج . دختری که با لباس سفید عروسی اش به تور ماهیگیران پیر بندر افتاده بود . می گفتند توی همان قبرستان نزدیک خلیج خاکش کردند . همانی که اب امد و همه ی جنازه هایش را برد . ماهیگران می گفتند دل خلیج به تنگ امده بود . عروسش را می خواسته . انقدر غرید تا به قبرستان رسید . به قبرستان که رسید عروس را با خودش برد . عروس را با تمام مرده های قبرستان را . و دیگر هیچ کس خواب هیچ مرده ای را ندید .

+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()