انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

ویلون ش خاک خورده بود . از زیر تخت پیدایش کرده بودند . رویش قطره های سفید شمع بود با لک های شراب قدیمی . ناکوک بود . وقتی ارشه را روی سیم هایش می کشیدی فالش می زد . ناله می کرد . جیغ می زد . ویلونش قدیمی بود . جلد نداشت . پیدایش که کردند ارشه توی دست هایش بود . زنی که زن نبود لباس بلند بالای قرمز پوشیده بود با کفش های پاشته بلند سرخ . لب هایش قرمز بود مثل ناخن های لاک زده اش . موهایش مشکی بود . مشکی لخت . بلند . دست های ظریفی داشت و توی سو سوی نور شمع خوش می درخشید . زنی که زن نبود یک دستش را بالا برده بود . به موازات پیشانی اش . دست دیگرش با فاصله روی شکمش بود . شبیه رقص بود . دست هایش . کجی گردنش . کمر به عقب کشیده اش . انگار برای مرد ارشه به دست می رقصید . لب های مرد لبخند بود . حتی وقتی ارشه را از دستش گرفتند و با برانکار قژ قژ کنان بردنش . زن اما همان جا ایستاده بود . سربازی امد . دست دور کمر زن انداخت . خمش کرد روی شونه اش . پاهایش بالا رفت . پیراهنش تا ران هایش پایین امد و سرباز زن را به موازات زمین با خودش برد . زنی که زن نبود بقیه عمرش را در انبار اداره ی پلیس به عنوان مانکن قرمز پوش گذراند .

+[ تاريخ جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()