انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

بیا ارام روی پاهایم بنشین . لب هایت را بگذار روی لب هایم . چشم هایت را ببند . چشم هایم را ببندم . غرق شو در من که غرق شوم در تویی که ارامش را در میان دو لبه ی نازک صورتی گوشت الودی که گاهی نم دار می شود پنهان کردی . تویی که چهار گوش بی انتهای دست هایت را روی من باز می کنی . بیا بانو ! بگذار باز هم مثل همیشه ببویم نم موهایت را . نم ی که زیاد به دست باد های گرم سشوار ها دادی . بادی که دشمن جان تمام نوستالژیک های من بود . بیا بانو . بشین روی پاهایم تا برایت عاشقانه ی جدیدم را بخوانم . بیا سیگاری اتش بزن و بگذار میان لب هایم . موهای نداشته ام را به هم بریز . لبخند بزن و کاکتوس صدایم کن . بیا بانو ! نترس . ارام بشین روی پاهایم . این پاها این روز ها راحت تر سنگینی غم هایت را تحمل می کند . این پاهایی که این روز ها کرخت شده اند . نترس . شاید سنگینی ات را حس نکنند . اما گرما و سرمای پوستت را هنوز به رگ می کشند . بیا بانو ! با همین یک دست و یک پایی که هنوز خوب لمس می کند لمس می کنم تو را . موهایت را . غم هایت را . نگاهت را . بیا بانو ! غم زیاد دارم . اما تو را باکی نباشد . تو را غمی نباشد . غم هایم بی صداتر از این حرف هاست که تو را برنجانند ... بیا بانو ... بیا که این همه دوری دیگر چیزی را درمان نمی کند !

+[ تاريخ جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()