انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

تنها که بود ان زیر شلواری گشاد راه راهش را می پوشید . با عرق گیر سوراخ سوراخ سفید مایل به زردش را . بسته ی سیگارش را دستش می گرفت . رادیو قدیمی را میگرفت زیر بغلش و میرفت سمت حمام . موج رادیو را روی اهنگ های قدیمی تنظیم کرد . توی وان خالی دراز می کشید . سیگاری اتش زد و غرق شد در فکر های بی سر ته اش . صدای زنگ تلفن امد . خیس از فکر از وان بیرون امد . دمپایی ها را پوشید تا تلفن چکه چکه کنان رفت . زنش بود . گفته بود زودتر می اید . به سمت حمام رفت . باز در وان پر فکر فرو رفت و شمارد ساعت هایی را وقت دارد در فکر هایش غرق بماند . سیگاری اتش زد و باز سرش را به زیر فکر ها فرو برد .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()