انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همه ی همسایه ها توی پله های اپارتمان جمع شده بودند . صدای ناله هایش تمام اپارتمان را پر کرده بود . شوهرش پشت در قدم رو می رفت . صدای ناله ها فریاد شده بود . شوهرش جاکفشی را چنگ میزد . فریادش عربده شد . شوهرش نه در را باز می کرد نه میگذاشت کسی وارد شود . صدای عربده ها خاموش شد . صدای هق هق نوزادی جای خالی عربده ها پر کرد . شوهرش کلید را به در انداخت . سالن پر از خون بود . زن بی جان در غرقابه های خونش جان داده . نوزادی وصل به رحم زن میان پاهایش افتاده بود . چاقوی اشپزخانه را برداشت . بند ناف را برید . پاهای نوزاد را گرفت . پنچره را باز کرد . کودک را از پنچره پرت کرد پایین و داد زد این حرمزاده بچه من نیست و این زن زن من نیست .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()