انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

حامله بود . این رو بیبی چک سفید رنگ توی دست هاش می گفت . رنگ بچه یادم نیست . نمیدونم باید چه رنگی می شد که بفهمیم بچه ای هست یا نه . معصومه می گفت بچه هست . می گفت این رنگش توی بروشور یعنی بچه ای هست . یک موجود زنده که الان قد یک لوبیا بود و یک لوبیا وسط شکم بد قواره ی زنم . یک بچه . یک لوبیا . معصومه بچه نمی خواست . دکتر که از اتاق اومد بیرون یک سطل داد دستم . گفت باید ملافه ها رو تمیز کنم . گفت باید سطل بریزم دور یا جلوی گربه های گشنه ی خیابون . دستاش شست . پول از مادر معصومه گرفت و رفت بیرون . معصومه خیره به سقف دراز به دراز روی تخت کثیف افتاده بود . باید ملافه ها رو عوض می کردم . سطل پر بود از خون . دست کردم توی سطل . لوبیای شکم زنم رو اوردم بالا . لوبیای شکم زنم شبیه بچگی های من بود . کاش می شد فهمید دختر بود یا پسر ... سطل خالی کردم تو برفای پشت درخت کاج . پاش یک سیگار کشیدم . دست به زانوهام گرفتم و بلند شدم . معصومه خواب بود . رفتم تو . اتاق بوی خون میداد . مادر زنم داد زد گفت دکتر گفته یک هفته باهاش نزدیکی نداشته باشی . در بستم . کنارش خوابیدم . زنم بوی شیر کال میداد .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()