انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

پیر بود و پر چین چروک . دستاری به سر بسته بود و توی راه قبرستان روی تخته سنگی نشسته بود . چوب دستی اش کنارش بود . جلوی هر عابری را می گرفت و برایش از داستان های مخوف قبرستان می گفت . به همه ی عابر ها می گفت که سیاهی نزده برگردند . خودش هم قبل از سیاهی بر می گشت سمت کلبه اش . می گفت شب ها روح قابله ی پیر ده می اید بالای سر قبر بچه ها و زن ها . انگشت هایشان را می کند و می برد . با همه ی جنازه های تازه دفن شده همین کار را می کند . می گفت همه ی جنازه های قبرستان بی انگشت هستند . کار به اگاهی هم کشیده اما نه کسی را دیدند نه چیزی را . شب ها قبر های تازه باز می شدند . انگشت ها کنده می شد و همان کس یا چیز بی هیچ ردی ناپدید می شد . چند شبی هم سرباز گذاشتند پای گور ها اما شب ها همه ی سرباز ها خوابشان می برد . همه با هم . هیچ کس نه چیزی میدید نه چیزی می شنید . پیرمرد می گفت کار قابله ی ده است . ان قدیم ها تو یک سال همه ی نوزاد های ده را مرده به دنیا اورده بود . هر بچه ای که مرده به دنیا می امد کدخدا یک انگشت قابله را می بریده . می گفتند دست های قابله نحس است . پنچ تا نوزاد که مردند قابله پنچ انگشتش را از دست داد . از ان به بعد هر نوزادی که توی دست های قابله مرد انگشت هایش قبل از قطع کردن کدخدا خشک می شد و صبح روز بعد می افتادند . ده تا بچه . ده انگشت قابله . اما تمامی نداشت این مردن ها و قابله دیگر انگشت نداشت . شبانه مردم ده ریختند و قابله را زنده زنده سوزانند . قابله نمرد . با همان پوست سوخته و چهره ی کریح کردنش زیر همین خاک پای امزاده و روی قبرش هم اب قران ریختند و شب تا صبح برایش دعا خواندند که خدا ببخشاید گناه های این جادوگر را . قابله که مرد دیگر هیچ بچه ای سر زا نمرد . اما تمام مرده های ان قبرستان بی انگشت شدند . همه انگشت های دست ها شب ها گم می شد و دیگر پیدا نمی شد . شب ها در قبرستان را می بستند و همه توی خونه های خود پنهان می شدند . شب ها فقط صدای خنده می امد که میان زوزه های باد به ضجه تبدیل می شد .

+[ تاريخ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()