انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

تنها بود قرار بود شب حاجی و زنش بیایند خانه . از سفر چند باره حج می امدند و طبق معمول همه ی اقوام جمع می شدند فرودگاه . از ان طرف هم به صرف و شام می امدند خانه ی حاجی همیشه کچل . حاجی بابایش بود . زن حاجی مامانش . از ان روز که مچ من و وحید را پشت ان درخت کاج گرفتند شدند حاجی و حاج خانم . وحید هم بیماری که باید درمان شود . خوبیت نداشت پسرشان با پسرک ی همخوابه باشد . کار به بیمارستان و تیمارستان و انواع اقسام دعا و جادو ها هم کشیده شد . وحید به قول انها ادم نشد که نشد . مایه ی ابرو ریزی بود باید اب توبه به خوردش میدادند و هزار بار اب کشی اش می کردند . حاجی می گفت اگر تنها پسرش نبود همان جا پشت درخت کاج مردانگی نداشته اش را ازش می گرفت . اما کار به انجا جا نکشید . وحید غرق شد در قرص های رنگارنگ و دخترک های بزک کرده ای که قرار بود عروس حاجی و حاج خانوم شود . قرنطینه بود هیچ مذکری حق نداشت با او جایی تنها بماند . حتی حاجی . امشب هم قرار بود از میان دخترک های فامیل یکی را انتخاب کند . چهار پایه ی نماز حاج خانم را گذاشت زیر پایش . طناب را وصل کرد به پنکه ی وسط سالن . چراغ ها را خاموش کرد . حاجی که می اید اول پنکه را روشن می کرد بعد لامپ ها را . روی چهار پایه ایستاد . پیراهنش را در اورد . با رژ لب 24 ساعته ی حاج خانم که از سفر قبلی مکه اش اورده بود . روی شکمش چیزی نوشت . طناب را انداخت به گردنش . چهار پایه را هل داد . کمی لرزید . بعد ارام اویزان ماند . اول حاجی امد تو . پنکه را زد و بعد لامپ ها را . خوش و بش کنان با فامیل ها داخل خانه شدند . توی سالن که رسیدند دختری از میان جمع کاندید های عروس حاج خانوم جیغی زد . وحید ارام ارام با پنکه دور سالن می چرخید . پاهایش چند سانت فاصله داشت تا پنچره رو به حیاط . همه هاج و واج بودند . کسی پنکه را خاموش نکرد . همه به شکم وحید نگاه می کردند که نوشته بود پسر حاج اقا هستم اما همجنسگرا به دنیا امدم و همجنسگرا هم مردم . گور بابای خدا و دینتان و تمام این دوز و کلک هایتان . حاج خانم چادرش را از سرش برداشت . پنکه را خاموش کرد . شکم وحید را پوشاند و داد زد این بی ابرو را بیارید پایین . تمام ابرویمان را برد و خدا رو شکر که خدا خودش کاری کرد که بمیرد ان هم در این شب عزیز . 

+[ تاريخ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()