انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

طاق باز ولو شده بود روی تخت . ملافه را کشیده بود رویش . نفس که می کشید ملافه بالا پایین می رفت . ملافه را بین دو انگشت پایش نگه داشته بود و ان سرش را کشیده بود زیر سرش . ملافه شبیه کفن شده بود دورش . کفن . کافور . مرده . به سمت اشپزخانه رفتم . گوشتکوب فلزی را برداشتم . باید گوشت ها را می کوبیدم . بالای سرش رفتم . هنوز نفس می کشید . هنوز در کفن بود . دستم را بردم بالا و اولین ضربه را به سرش زدم . نباید تکان میخورد . نباید کفن از تنش جدا می شد . با همان ضربه ی اول خون پخش شد روی تخت و بقیه اش هم پاشید روی ملافه . گوشتکوب را زدم روی بینی اش . خون باز هم پاشید . بالا تنه اش پر از خون بود . خون ها ارام روی تخت غلطت می خوردند و می ریختند روی زمین . گوشتکوب را باز روی سرش کوبید . باز خون . لبه تخت نشستم و گوشتکوب را کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم . کوبیدم و تمام کفنش قرمز شد . روی مبل ولو شدم . - لیلا ؟ لیلا ؟ لیلا ؟ به چی فکر می کنی عزیزم . _ هیچی عزیزم . راحت خوابیدی ؟ _ اره . صبح زیبایی بود و من باید گوشت ها را می کوبیدم .

+[ تاريخ دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()