انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دستش را فرو کرده بود توی گلویش . اول چایی نیم ساعت پیش را بالا اورد . بعد کمی اب . ته مانده ی غذای ظهر هم بالا اورد . باید بالا می اورد . همه چیز های خورده و نخورده را . انقدر انگشت کرده بود توی حلق ش که تمام راه گلویش زخم شده . انقدر که همراه زرد اب ها خون بالا می اورد . زرد اب هایی با رگه های قرمز . باید بالا می اورد . خودش را . فکر هایش را . همه ی انچه که داشت . همه ی انچه را که نداشت و هر چیزی که دیده بود . بالا بالا می اورد تا سبک شود . معده اش که خالی شد . اب گرفت روی ته مانده هایش . همه ی خودش را ریخت توی فاضلاب . بیرون خزید . با صورت عرق کرده و رنگ پریده روی مبل نشست . ارام به معشوقه اش لبخند زد . دست گردن دوستش انداخت . اما تصویر ها برگشتند . بالا اورد روی دوستش . روی معشوقه اش که حالا شب ها زیر بهترین دوستش می خوابید .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()