انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دارد می اید . سوار همین اتوبوس های توی جاده شده . یکی از همین هایی که الان دارد مسیر تیریز را به سمت تهران می ایند . شماره ی صندلی ش هم چهارده است . رفتنه هم که می رفت روی همین شماره چهارده نشست . ولی اتوبوس ش فرق داشت . یک اتوبوس دیگر بود . یک رنگ دیگر . راهش طولانی است . می گوید 5 صبح می رسد . من که نمیدانم چقدر راه است . او این راه را زیاد رفته و امده است . خوب بلد است پیچ و خم جاده را . فردا می اید . سوار بر اتوبوسی که در اتوبان ها دارد چرخ هایش می چرخد . دارد می اید .

+[ تاريخ سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()