انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

خاطره هایت را میریزم لای این ورق . با انگشت هایم خردش می کنم . کاغذ را می پیچانم . انتهایش را لیس می زنم . می بندم . فندک را زیرش می گیرم . می کشم داخل ریه هایم . خودم را . تمام تو را . مزرعه های گراس را . حشیش های ابولفضل را . بالا میروم تا تو . تا من که در تو حل شده ام . در میان تویی که نیستی اما من لمست می کنم . می بویمت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . بغض می کنم میان لب هایت . در اغوشم می کشی . ف ر و غ م صدایم می کنی و من ارام می شوم و می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . پرت می شویم توی چهار دیواری اتاقت . کنار هم داراز می کشیم . دست هایم گم می شود در حجم قهوه ای موهایت . چشم هایم غرق می شود روی خاکستری چشم هایت . می بوسمت . می بوسمت . می بوسمت . دست هایم تا حجم سینه هایت میرود . کسی صدایت می کند . بلند می شوی . در اغوش مردی گم می شوی . سقوط می کنم . پایین می ایم از تو . ورقی دیگر . خاطره ای دیگر . تیکه ای دیگر از حشیش های ابولفضل . گل های مزرعه ی گراسم . اتش . تو را می کشم درون ریه هایم و باز عشق بازیمان اغاز می شود ...

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()