انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

همه ی زن های مادر به خطای این شهر شبیه تو راه می روند . شبیه تو خط چشم می کشند . لاک می زنند . رو می گیرند . سیگار می کشند . کرایه را حساب می کنند . عطسه می کنند . سرفه می کنند . حرف می زنند . تمام زن های مادر به خطای این شهر دستانی شبیه دستان تو دارند . انچنان شبیه که دست و پایم را گم می کنم و می لزرم از تصور باز دیدنت . داشتنت ... تمام زنان این شهر عطر تو را می زنند و من گیج از بوییدن گردن تو راه رفته را بر میگردم به دنبال تو . تمام زن های این شهر لعتنی دارند مرا به گا می دهند . بیا . بیا و نجاتم بده از دست این زن هایی که تو هستند اما تو نیستی . بیا که جز تو مرا هیچ زنی درمان نیست !

+[ تاريخ چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()