انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شب . سری چسبیده به شیشه . انگشت های بلند با ناخن های پوست پیازی ات. سیگار نیمه کشیده ات میان انگشت اشاره و وسط ت . شال افتاده روی شانه ات . لب هایت . لب های مسی ات . رقص نور ها روی شانه ات . روی صورتت . روی موهای خرمایی ات . موهایی که همبستر باد بودند . تو . یک جاده . شب . و موسیقی که برای همیشه تکرار می شود . تکرار می شود . تکرار می شود .

+[ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()