انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

پاییز بود . زمین پر بود از برگ های چند رنگ که زیر پاهایم خرد می شدند . جلوی در کوچک خانه یتان پر بود از قیافه های اشنایی که اشنا نبودند . قیافه های اشنای غمگین . کسی فحش خواهری داد و زد زیر گریه . سیاه ها میان نارنجی های پارک قدم می زنند . کلاغی روی شاخه ارام مشغول اواز بود . پله ها را که پایین رفتم زنانی را دیدم که چشمانی قرمز داشتند . چشمانی شبیه گیلاس های شراب . شراب های شیراز . زنانی که در سکوت خفته میانشان با هم حرف می زند . مادرت بود . مادرت روی همان صندلی کنار اشپزخانه ارام نشسته بود . مرا دید . لبخندی زد و دیگر مرا ندید . زنی دستش را روی شانه ام گذاشت و ارام مرا به سمتی دیگر کشید . در را از دو لنگه باز کرد . اتاقی بود پر از ملافه های سفید . ملافه های اویزان سفید . ملافه های نم دار سفید . ملافه هایی که بوی عطر تو را می دادند . همانی که سال ها پیش میان رختخواب های سردمان به تو دادم و تو مات در چشمانم خیره شدی و گونه هایم را بوسیدی . ملافه هایی که سرد بودند مثل روزهای برفی که پیاده رو ها پر می شدند از جای کفش هایم . ملافه هایی که دور تخت تو ارام می رقصیدند . ارام می رقصیدند . تو ارام تر از شب های بی خوابی من رو تخت خفته بودی . لبخند روی لب هایت بود . همان لبخند های گرم ت که پشت بخار فنجان های قهوه پنهان بود . انگشت هایت روی سینه ات در هم تنیده بودند . ملافه ها ارام می رقصیدند ... ملافه ها ارام می رقصیدند و تو در خواب های نقره ای فرو می رفتی . زن امد . زن با همان چشمان قرمز امد . در گوشم چیزی گفت و ارام پاهای کرختم را از اتاق بیرون کشاند . زنان با چشمان قرمز نگاه م می کردند . مادرت اشک می ریخت . زن مرا از پله ها بالا برد . برادرت سیگاری برایم اتش زد . خواهرت روی شانه ام زد و دیگر در دنیاییم هیچ صدایی نبود . هیچ صدایی ...

+[ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()