انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

سفید بود با لکه های سیاه . از عرض بلوار می گذشت . گیج بود . ماشین را دید یا ندید مهم نیست . مهم راننده بود که پسرک را دید و پایش را روی پدال گاز فشار داد . پایش خورد به گوشه ی سپر . چرخی زد و پرت شد گوشه ی بلوار . تا بالای سرش رسیدم از فرط خونریز جان داده بود .

+[ تاريخ پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()