انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

امشب زنی را بوسیدم که زن م نبود . زن هیچ کس نبود . لب هایش طعم تارت های میوه کافه ی ابوذر را میداد . همان هایی که وسط قهوه های تلخ می جویدم . امشب زنی را بوسیدم که نامش را نمیدانستم . نامش را نمیدانم . امشب زنی را بوسیدم . امشب زنی را پشت یک چراغ قرمز صد و بیست و شش ثانیه ای بوسیدم . زنی را بوسیدم که بیست و سومین ثانیه ی پنچ چهار راه قبل سوار ماشین م شده بود . امشب زنی را بوسیدم که قیافه اش را به یاد ندارم . فقط رنگ قرمز لب هایش روی لب هایم مانده . رنگ قرمز لب هایش دور لب هایم مانده و مرا شبیه دلقک ی کرده که هیچ چیز را به خاطر نمی اورد و همه به او می خندند . با صدای بلند به او می خندند و دلقک بی توجه به صدا ها و انگشت های اشاره باز بازی می کند . بازی می کند تا خاموشی تمام چراغ ها .

+[ تاريخ سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()