انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )
هر شب میان برف های نشسته توی تراس می نشست . لخت . پاهایش را روبروی پنچره ی مقابل باز می کرد . برف رو تنش می نشست و ارام اب می شد . ابراهه هایی میان سینه هایش . پاهایش . زنی پنچره ی روبرویی را باز می کرد . سیگاری اتش می زد و بازی با اولین پک زن شروع می شد . نفس های زن در تراس تبدیل به بخار های شیری رنگ به مقصد می شد . هر پک یک اه به ارمغان می اورد . تا اخرین پک و ارگاسم زن روی برف ها و ابراهه های تنش . زن در پنچره روبرویی سیگارش را خاموش می کرد و بازی تمام می شد .
+[ تاريخ سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()