انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شبیه درخت های توی بلوار پلاستیک کشیده بودند دورش که از سرما یخ نزند . روی گردنش یک طناب زرد بسته بودند . زرد شبیه قناری های رضا . نشانده بودنش روی صندلی و ارام زیر گوشش نجوا می کردند . می لرزید . لب هایش شکل کلمه می گرفت اما صدایی نداشت . می لرزید و چشم هایش از حدقه بیرون زده بودند . با هر نفس هوای داخل پلاستیک را می بلعید . کسی یک سر طناب را کشید . هوای داخل پلاستیک خالی شد . لزره ها به رقص های بی الگو تبدیل شدند . شبیه رقص درخت ها در باد که به سقوط می انجامد .

+[ تاريخ دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()