انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

دارم میرم خونه شون ... بعد از 7 ماه ... خیلی وقته دوست داشتنم تبدیل شده به نفرت ...

نصف وجودم میخواد بره و سینه سپر کنه جلوش که ببینه بعد از رفتنش شدم همون ف ر و غ ی که بودم اون نخواست ... ببینه سر بلند تر و مغرور تر از قبلم ... میخوام ببینه بدون اون تازه دارم زندگی می کنم و یه نفر رو دارم که حاضر برام جون بده و حاضرم دنیامو به پاش بریزم ...

اما نصف دیگه م نمیخواد بره ... نمیخواد با خاطره هاش روبرو شه و دوباره یادش بیاد 6 سال از زندگی شو آسون تر از تصور همه تون باخته ... از لحظه های با اون بودن پشیمون و بیزارم ...

اما میرم تا ببینه ف ر و غ تازه داره نفس میکشه !

میرم تا نفرت رو تو چشام بخونه ! میرم . تموم خاطره هامو بالا میرم روش و سبک تر از همیشه بر میگردم !

+[ تاريخ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()