انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

برف می بارد . برف می بارد روی گلدون های حیاط . روی موهای طلایی ت . روی بند رخت . روی مژه هایت . روی چراغ های چسبیده به دیوار . روی سینه هایت . برف می بارد روی من . روی تو . روی حیاط و چایی ها ارام ارام بی بخار می شوند یا شاید بخارشان را می بخشند به تو به من . که اینگونه گونه هایمان گرم می شود و لب هایمان روی هم سر می خورد . مثل پاهایمان روی برف های نشسته روی سرامیک . برف می بارد روی حیاط . برف می بارد روی من و تویی که دیگر ما شده ایم .

+[ تاريخ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()