انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

موهایش را شرابی کرده بود . همان شبی که چمدان در دست م بود موهایش را شرابی کرده بود . از این شرابی هایی که وقتی زیر دوش خیس می شوند تمام وان را پر از اب انگور قرمز می کند . موهایش را شرابی کرده بود . موهایش کمی از شالش بیرون زده بود . قطعن مقداری هم کوتاهشان کرده بود . در را که باز کرد مرا دید . لبخند زد . چمدان را که دید لبخند روی لب هایش یخ زد . مانده بود چیزی بگوید یا نگوید . نگفت . همان بهتر که نگفت . چشمان ابی ش را دوخت به انگشت های قفل کرده ام دور دسته ی چمدان و ساکت ماند . در را که بستم هنوز سنگینی نگاهش روی دست م بود و شرابی موهایش در چشم هایم ...

+[ تاريخ شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()