انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

شرط بسته بودیم هر کی بتونه رو دیوار جرج خرفت بشاشه و فرار کنه می تونه سوار دوچرخه ی الیوت بشه . چهار تایی با هم رفتیم پای دیوار . زیپ شلوارامون کشیدیم پایین . قرار بود زود بشاشیم و فرار کنیم . اما فرانک بنا کرد به مسخره کردن معامله ی دنی . خوب راست م می گفت معامله ش خیلی کوچیک بود . کوچیک تر همه ی ما . وسط قهقه زدنمون پخش و پلا شاشیدیدم رو دیوار . اما همین که خواستیم در بریم صدای شلیک اومد . فرانک با جیغ و داد خورد زمین .جرج خرفت شروع کرد به فحش دادن . نزدیک بود از ترس بشاشیم تو شلوارمون . زمین پر خون شده بوده . سه تایی از ترس فرار کردیم و چپیدیم تو خونه هامون . شب بابا تو اشپرخانه گفت فرانک تو بیمارستانه . حالش جور نیست . جورج معامله ش زده بود . بد جوری زده بود . فکر کن فرانک دیگه معامله نداره . وای پسر فک کن . حالا مال دنی بزرگ تر از فرانک شده بود . شب تو رختخواب به مسیح قول دادم دیگه معامله ی هیچ پسری مسخره نکنم . ولی نمی تونستم از فکر فرانک بی معامله در بیام . واقعن خنده داره .

+[ تاريخ یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()