انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

فردا پوتین هایم را می پوشم . پیاده میروم تا ان سر شهر و فقط داریوش گوش می دهم . یادت هست بوی گندمش را بلند می خواندی . به برادر جان که میرسیدی بغض می کردی . من با برادر جانش جان کندم . با دست های تو اشک ریختم . با بوی گندمش زندگی کردن را اموختم . ان روزها که رفته بودی توی بغض و فریاد های خفه توی گلو جلوی تمام ترحم ها ایستادم و تمام خشم م را با ندیدنت از بین بردم . اما حالا سالیان درازیست که برای سالگرد نبودنت می نویسم . پیاده می ایم تا اخرین وعده گاهمان و ارام روی سنگ های سرد اشک می ریزم . بی هیچ ترسی . بی هیچ حس غریبی . می ایم و در میان اشک هایم با هم بهمن می کشیم و بوی گندم گوش میدهیم . تا ارام شوم . تا سیر شوی از حضورم . تا یادم بماند فرو رفتن سیبل هایت در گوشت نرم کودکی ام وقتی با تمام اشتیاقت مرا می بوسیدی . تنها ترین مرد با یک میم اضافه دوستت دارم .

+[ تاريخ دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()