انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

خانه ی من درست در مرکز مثلث برمودای شهر قرار دارد. بیشتر نزدیک به راس بلند بالای بالایی، که استوار نوک کوه قد اعلم کرده.راس خارجی با کمی انحنا سمت راست خانه ام، وسط یک گودال نورانی جا خوش کرده است.. راس مرکزی کمی از من دور تر،در مرکز همهمه ی شهر(درست شبیه رفتاری که از یک ماده انتظار میرود) بساطش را پهن کرده.دو راس از این سه راس طبق افسانه های دنیای عرب به اذن پرودگار وهم ناپدید شده اند و روزی با ساز جنگ بر می گردند برای فتح. راس مرکزی اما مرده است. طبق افسانه های ایران خودش یک شهر بالاتر است اما تاج و تخت حکم رانی ش را اینجا بنا کرده و قرار نیست هرگز بر گردد. به گفته ی ادیان و افسانه نیمه کهن وقتی ان دو سر نَر داستان بیایند همه چی ارام می شود و این مثلث تبدیل می شود به یکی از چند در بهشت. 
اما خداوندگار وهم در یاداشتی به خط خویش تاکید کرده اند که این مثلث یک مثلث عشقی بوده است که بر اساس هرج و مرج ایجاد شده از انتشار این خبر مجبور به پنهان کردن دو راس نر داستان شده است و مکان تاج و تاخت ماده را نا معلوم اعلام کرده. صرفن برای هر تن یک گنبد ساخته است و عده ای مرید. 
و در جایی و مکانی دیگر دو راس مثلث محکوم به جنگ به یکدیگر ند تا ابد

+[ تاريخ جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()