انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )

یک دست سیاه پوشیده بود.روی کنده ی نمور، دور از ساحل نشسته بود و زبانه های اتش روی صورتش محو می شدند. نزدیک که شدم از جایش برخاست. بلند بالا بود و سیه پوش. مثل یک ابر سیاه در اسمان نیلگون. نشستم. نشست. با حفظ فاصله نشست. نه انقدر دور که سرما رخنه کند به جانم و انقدر نزدیک که گرم شوم از هرم نفس هایش. یک فاصله ی کوتاه که حریصم می کرد برای لمس تنش. بازویم به بازوی تب دارش که رسید،سرش را چرخاند سمت نفس هایم. صورتش محو بود اما می توانستم لبخندش را حس کنم. صدا نداشت. در سکوت، میان پلک هایش واژه ها را می ساخت.اسمش گلاب بود. گلابتون.

+[ تاريخ جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()