انگار پیش از عمر خویش زیسته ام . انچنان که مرگ را چون لباسی شایسته ی تن خویش می بینم .( کاف )
مست میان نور لغزنده ی شمع ها، لم داده بود روی مبل. قرار بود یک فنجان چایی بعد از پیاده روی کنار ساحل باشد. اما تبدیلش کرده بود به یک شاعرانه ای با طعم الکل. 
چشمانش روی چشم هایم دو دو میزد و می افتاد روی لب هایم. انقدر انجا می ماند تا دهانش خشک می شد. جرعه ای دیگر می نوشید و موهایش راه روانه میکرد، سمت چپ گردن کشیده اش. سمت عریان گردنش می افتاد لای پلک های من. 
راه فرارم باز بود اما بازی اش را دوست داشتم. ان عشوه ی پنهان میان چشمانش را. دوست داشتم پر از دود الکل بنشینم کنارش و او گاه و بی گاه وسط حرف هایش دستش را بگذارد روی ران م و چند سانت کشان کشان بالا بی اید از تنم و بی هوا دست پس کشد. سنگینی سرش را روی شانه هایم وقت خنده دوست داشتم. 
اما من به تمام این دوست داشته ها، دو شب پیش وقتی چمدانش را در اتاق گذاشتم و به سمت اتاق خودم رفتم،رسیدم. 
چشمانم را بستم و ارام ارام عریانش کردم. لب هایم تمام ارتفاعات تنش را فتح کرد و دستانم غارت کرد تمام پستی هایش را. من دو شب پیش با فتح تنش،  فتح تمام تنش بازی را برده بودم. 
فقط مانده بودم برای تماشای اغوای یک زن زیبا برای تصاحب ان چیزی که فکر می کند می تواند بدست بیاورد. 
+[ تاريخ جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده فروغ طا نظرات ()